کل بازديدها:----10070---
بازديد امروز: ----4-----
بازديد ديروز: ----12-----
جستجو:
آبان85 - آدينه
  • درباره من
  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده
  • لينک دوستان من
  • اوقات شرعي
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ايميل:

     
  • وضعيت من در ياهو
     
  • آواي آشنا
  • + رسول ترک(2)
    نويسنده: مريم شنبه 20/8/1385 ساعت 8:11 صبح

    بنام خدا
    سلام دوستان عزيز


     ادامه ي ماجراي رسول ترک
    با پافشار ي واصرار رسول ،مسئول هيئت گفت که خوابي عجيب باعث تغيير رفتارش شده امااو گمان ميکرد نبايد همه ي خوابش را براي رسول تعريف کند.او در بخشي از خوابش چيزي ديده بود که بنابر عقيده ي او بسيار خوب ونيکو بود ولي فکر ميکرد که اگر آنرا براي آدمي همچون رسول تعريف کندرسول آنرا درک نخواهد کرد وبرعکس بشدت ناراحت وعصباني خواهد شد.
    مسئول هيئت سرانجام با اصرارهاي رسول ناچارشد خوابش را تعريف
    کندورسول نيز با دقت وکنجکاوي به صحبتهايش گوش ميداد.
    او در خواب ديده بود درشبي تاريک درصحراي کربلا قرار دارد که در آنجا
    خيمه ها وياران واصحاب  امام حسين(ع) در يک طرف مي باشند وياران
    ولشگريان يزيد (لعنة الله عليهم اجمعين) در سويي ديگر.
    مسئول هيئت تصميم ميگيرد براي مشاهده ي اوضاع و احوال خيمه هاي
    امام حسين (ع) بسوي خيمه ها ي آن حضرت حرکت کند.هنوز چند
    قدمي بيشتر برنداشته که ناگاه متوجه ميشود  سگي در حال پاسباني
    ونگهباني از خيمه هاي امام حسين  (ع) است.آن سگ با پارسها وحمله
    هاي جسورانه اش به هيچ غريبه اي اجازه نميداده به خيمه ها ي حضرت نزديک شود .
    مسئول هيئت قدم برميدارد وبا احتياط به سوي خيمه ها ي سيدالشهداء
    حرکت ميکند ولي آن سگ بسوي او حمله ور شده وباسماجت مانع
    نزديک شدن وي به خيمه ها ميشود.مسئول هيئت در آن تاريکي وظلمت
    شب با آن سگ درگير ميشود وميخواهد خودش را به خيمه ها برساند.او
    بسختي و با کوشش زياد درحال رها شدن ازدست آن سگ بوده که
    ناگهان با نگاه به سر وکله ي آن سگ متوجه ي يک منظره ي بسيار
    عجيب ميگردد...سرو صورت رسول بر روي پيکر سگ قرار داشت!
    مسئول هيئت ميگويد :رسول درواقع اين تو بودي که در حال پاسداري از
    خيمه هاي امام حسين (ع) بودي!
    رسول ترک بعد از شنيدن روياي مسئول هيئت شروع به گريه وزاري ميکند
    ،او ناله کنان ،تند تند از مسئول هيئت ميپرسيده :
    راست ميگويي يعني من واقعا سگ نگهبان خيمه هاي امام حسين(ع) بوده ام؟
    وبعد با گريه فرياد ميکشد(( از اين لحظه به بعد من سگ
    حسينم ...خودشان مرا به سگي قبول کرده اند...))
    در آن لحظه همه ي وجود رسول ترک مملو از عشق حسيني شده
    بود،عشقي عميق و واقعي و او به سبب اين عشق به يک توبه ي واقعي
    دست يافت،توبه اي نصوح وهميشگي.
    او از آنروز و از آن لحظه به بعد يکي از شيداترين ودلسوخته ترين دلداده ها و ارادتمندان به امام حسين (ع) محسوب ميشد.


    و اين چنين شد که رسول ترک به يکباره توبه کرد وزندگي جديدي را با صدوهشتاد درجه تغيير وتحول براي بقيه ي عمرش درپيش گرفت.


    او سالهاي سال با عشق ومحبت به اهل بيت عصمت وطهارت نفس کشيد و با ايماني راسخ در کمال پاکي وپرهيزگاري زندگي کرد ودر اين سالها علاوه بر اينکه اهتمام وتقيد به ترک محرمات وانجام واجبات داشت تا آنجايي هم که ميتوانست به فکر جبران سالهاي قبل از هدايت وتوبه اش نيز بود اما همه ي اين حرفها در يک طرف وعشقي که در جان وقلب رسول افتاده بود درطرف ديگر.


    رسول ترک بعد از توبه وبازگشت به صراط مستقيم يکي از گريه کنندگان ودلسوخته هايي مي شود که بسياري از پيرمردهاي هيئتهاي قديمي تهران با قاطعيت ميگويند که« بعد از او هنوز نظيرش نيامده است»


    يکي از شديدترين وچشمگيرترين جلوه هاي گريه هاي رسول ترک در روزهاي دهه ي اول محرم بخصوص در روزهاي تا سوعا وعاشورا بوده است.او در روزهاي تاسوعا وعاشورا در ميان دسته هاي عزاداري آذرباييجانيها که گاه به طول دو سه کيلومتر ميرسيده با ناله ها وضجه هاي جانسوزش در انتهاي آن دسته ها حرکت و غوغايي برپا ميکرده.


    ميگويند بسياري از مردم گاه فقط به انتظار مي ايستاده اند تا گريه ها وناله هاي رسول را تماشا کنند.
    ««درباره ي رسول ترک خاطرات شنيدني بسياري وجود دارد که انسان را به شگفت وا ميدارد»»
    مويد باشيد
    درپناه حق


    اللّهم العن الجبت و الطاغوت( )

  • + رسول ترک(1)
    نويسنده: مريم يکشنبه 14/8/1385 ساعت 9:0 عصر

    بنام خدا


    سلام به دوستان عزيز
    چندوقت پيش توي وبلاگ يکي از دوستان چيزي رو ميخوندم و ياد ماجرايي افتادم که البته خيلي از دوستان ممکنه اونو شنيده ويا خونده باشن اما گفتنش خالي از لطف نيست



    بازهم محرم از راه رسيده بود در يکي از شبهاي دهه اول  محرم آن سال مردي با ابهت وقوي هيکل به سوي يکي از هيئتهاي اطراف بازار تهران در حرکت بود.آن مرد نامش رسول بود وچون اهل تبريز بود تهرانيها به او رسول ترک ميگفتند.رسول ترک آن شب نيز به سوي هيئت وجلسه روضه اي ميرفت که مسئولين وبعضي از شرکت کننده هاي آن  از حضور رسول ترک بسيار ناراحت بودند.
    درچندشبي که از محرم گذشته بودرسول نشان داده بود که نميتواند در گوشه اي از مجلس آرام وساکت بنشيند وفکر ميکرد ميتواند در آن جلسات هرکاري که هريک از اعضاي هيئت ميکند او نيز انجام دهد حتي دوست داشت درنظم وترتيب بخشيدن به مراسم عزاداري نيز شرکت داشته باشد هرچند که همه حرکات وکارهاي رسول با نوعي شلوغکاري همراه بود اما ريشه نارضايتيها ودلخوريهاي اهل هيئت بخاطر اين شلوغکاريها نبود.آنها از مرام وشخصيت رسول ناراحت بودندوفکر ميکردند وجودو حضور چنين آدمي هيئت وجلسه عزاداري وتوسل را از شور واخلاص وصفا باز ميدارد وحق هم در ظاهر با آنها بود زيرا رسول آدمي قلدر ولات ولاابالي بود،او مردي بود که به فسق وزورگويي شهرت داشت،او يکي از قلدر هاي شروري بود که کلانتريهاي تهران از اينکه بخواهند با او برخورد جدي داشته باشند بيم وهراس داشتند.
    اما رسول ترک با تمام اين گمراهيها يي که داشت يک صفت وخصلت نيکو وعجيبي داشت .او دوست داشت در روزهاي ماه محرم در هر شکل وحاتي که هست در جلسه هاي سوگوار ي امام حسين(ع) شرکت کند.او نسبت به امام حسين(ع) مودب بود وپدر ومادرش ارادت ومحبت نسبت به امام حسين (ع) را از طفوليت در جان وقلب رسول کاشته بودند.
    او گاهي قبل از اينکه بخواهد به سوي جلسه روضه اي حرکت کند ابتدا دهانش را براي لحظاتي کوتاه در زير شير آب ميگرفت وبه خيال خودش دهانش را آب ميکشيد تا ديگر نجس نباشد وآنگاه بسوي هيئت وجلسه روضه اي به راه مي افتاد.
    رسول ترک درآنشب نيز وارد هيئت شد.بسياري از نگاههايي که به او مي افتاد محترمانه ومهربانانه نبود.مسئول هيئت هم که آدمي خوش سيما وبا صفا بود با ديدن رسول ناراحت بنظر ميرسيد.رسول به جمع عزادران پيوست ومشغول عزاداري وهمنوايي باآنها شد.
    دقيقه هاي زيادي از آمدن وحضور رسول نگذشته بود که چند نفر از اعضاي هيئت به دور مسئول هيئت حلقه زدند .از طرز نگاهشان پيدا بود که درباره رسول صحبت ميکنند.بعد از دقايقي جواني از ميان آنها يکراست به طرف رسول رفت .رسول با لبخند از او استقبال کرد.آن جوان مشغول صحبت با رسول شده بود ونگاههاي برخي از حاضرين معطوف آندو شده بود.لحظاتي نگذشته بود که کم کم آثار ناراحتي وغضب در چهره ي رسول ظاهر گشت.رسول ساکت بود وفقط با ناراحتي به حرفهاي آن جوان گوش مي داد.
    آن جوان که خود را فرستاده ي مسئول هيئت معرفي کرده بود با صراحت وبدون هيچ ملاحظه وتر س و واهمه اي به رسول حالي کرده بود که بايد از مجلس بيرون برود وديگر حق ندارد در هيئت و جلسه آنها شرکت کند.


    معلوم بود که رسول ترک از اينکه او را از جلسه آمام حسين(ع)بيرون ميکنند
    به خشم آمده است.او از روي ناراحتي نميتوانست حرفي وسخني بگويد.درحاليکه خودش را کنترل ميکرد به سختي از جايش بلند شد.براي لحظاتي سکوت وخاموشي بر مجلس سايه افکنده بود.در آن لحظات برخي گمان ميکردندکه او الان دعوا وجنجالي به راه خواهد انداخت ،اما رسول بدون هيچ شکايت واعتراضي آنجا را ترک کرد ويکراست به سوي خانه اش حرکت نمود.
    هرچند رسول آدمي بسيار قلدر وشرور بود اما ارادت واعتقادش به امام حسين(ع) به اندازه اي بود که به او اجازه نميداد تا از خادمان وارادتمندان حضرت کينه وعقده اي به دل بگيرد ودعوا و زد وخوردي راه بيندازد.پس با توجه به اين خصوصيت رسول شايد همه ي ناراحتي وغصه ي اين بي احترامي تا قبل از رسيدن به خانه از دلش بيرون رفته بودوشايد آنشب زماني که رسول سرش را بر روي بالش ميگذاشت فقط در اين فکر بود که از فردا در کداميک از ديگر جلسه ها وهيئتهاي روضه ي امام حسين(ع) ميتواند حضور يابد.
    آن شب نيز مثل همه ي شبهاي خدا به پايان رسيدوخورشيد کم کم در حال بيرون آمدن بود.در همان ابتداي صبح که هنوز اغلب مردم از خانه هايشان بيرون نيامده بودندوشهر همچنان در سکوت وخلوت به سر ميبرد مردي که از حالتش پيدا بود بسوي انجام امري عادي نميرود،از خانه اش بيرون آمد .او به جلوي در خانه ي رسول رسيد وشروع به در زدن نمود.رسول با شنيدن صداي در به فکر فرو رفته بود،در اين اولين دقيقه هاي روز چه کسي ميتوانست با او کاري داشته باشد؟!؟!
    موقعي که رسول در را باز کرد کسي را ديد که بطور ناخودآگاه نميتوانست از او راضي وخشنود باشد.آن مرد همان مسئو.ل هيئت بودکه ديشب به رسول پيغام داده بود ديگر نبايد در هيئت وجلسه آنها شرکت کند.اما حالا همه چيز وارونه شده بود،رسول به محض باز کردن در با يک احوالپرسي ومصافحه ي بسيار گرم روبرو شد.مسئول هيئت درحاليکه روي پنجه هاي پايش ايستاده بود وهيکل وجثه ي قوي وبزرگ رسول را درآغوش گرفته بود رسول را تند تند ميبوسيد واز او معذرت خواهي وطلب بخش ميکرد ورسول فقط مات ومبهوت مسئول هيئت را تماشا ميکرد واز برخوردهاي دوگانه ديشب وامروز به حيرت وتعجب آمده بود.
    مسئول هيئت بعد از معذرت خواهيها ودلجوييهاي فراوان از رسول خواست تا او درشبهاي آينده حتما در جلسه هاي آنها شرکت کند!! و تمام اتفاقات وحرفهاي شب گذشته را فراموش کند.
    مسئول هيئت نميخواست دليل اين تغيير رفتار ونظرش را بيان کندوزماني که خواست خداحافظي کند و برود، رسول مانع رفتنش شدواصرار داشت دليل اين تغيير رابداند....
     بقيه ي ماجرا انشالله درپست بعدي
    درپناه حق


    اللّهم العن الجبت و الطاغوت( )

  • + عيدي
    نويسنده: مريم سه‏شنبه 2/8/1385 ساعت 8:52 صبح

    بنام خدا
    سلام
    عيدتون مبارک
    ماه رمضان امسال هم گذشت ويه عيد فطر ديگه اومد
    عيدي که يه طلوع دوباره است...يه زندگي دوباره...يه زندگي به شيوه ي جديد


    عزيز، حالا که يه قدم به محبوبت، به خداي خودت نزديک شدي نذار هيچ چيزي،هيچ چيزي تورو ازش دور کنه


    امروز عيديتو از آقا امام زمان(عج) بخواه...مطمئن باش دست خالي نميموني


    التماس دعا
    درپناه حق


     


    اللّهم العن الجبت و الطاغوت( )