کل بازديدها:----10069---
بازديد امروز: ----3-----
بازديد ديروز: ----12-----
جستجو:
فروردین85 - آدينه
  • درباره من
  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده
  • لينک دوستان من
  • اوقات شرعي
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ايميل:

     
  • وضعيت من در ياهو
     
  • آواي آشنا
  • + رکوع نرگسها
    نويسنده: مريم شنبه 26/1/1385 ساعت 2:43 عصر

    بنام خدا



    ميلاد حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي (ص) وموسس مذهب جعفري حضرت امام صادق (ع) برتمامي عاشقان مبارکباد.


     >>>>>><<<<<< 


     مانده اند عالميان وآدميان که کدامين لحظه را لحظه ولادت تو بشمارند؟


    کدامين روز را روز تولد تو نام بگذارند؟


    تو کي در وجود آمدي که ورودت را وزمان آمدنت را جشن بگيرند؟


    خورشيد وماه وستارگان تا بدانجا که حافظه شان ياري ميکند به تو سلام مي گفته اند.


     نرگسها اولين رکوع حيات را بر آستان تو کرده اند.


     گلهاي محمدي همه با نام تو پر ميگشوده اند.


     شبنم ها هر چه به خاطر دارند برتو درود مي فرستاده اند.


     پيش از تو را کسي به ياد ندارد.


    موجودات هرچه به گذشته ها مينگرند ،هرچه در خورجين سوابق خويش جستجو ميکنند ،هرچه زمين ماضي را ميکاوند،هرچه نگاه در زواياي حافظه ميگردانند ،جز تو هيچ نمي بينند.


     هستي طفيل آمدن توست.


    چنين نبود که خداوند تورا براي هستي خلق کند.


    هستي به افتخار تو آمد.


    تو براي عالم نيامدي،عالم براي تو آمد.


     مگر نه خداوند ،تو را پيش از همه،از نور خويش آفريد وجهان به کرشمه چشم تو موجود شد؟


    مگر نه افلاک در التهاب غمزه نگاه تو پديد آمد؟


    مگر نه تو مقصود بودي وماسوا به تبع؟


    مگر تو برترين شناساي پروردگار خويش نبودي؟


    چه کسي ميتوانست بيايد که اور ا بهتر از تو دريابد؟


    مگر بناي آفرينش بر عبادت نبود؟


    مگر تو عابدترين بنده خدا نبودي؟


    مگر با خلق تو آن غايت به تحقق نمي نشست؟


    مگر با آغاز تو ،کار آفرينش پايان نميگرفت؟


     آري تو همه بودي وبا آمدن تو انگيزه اي براي خلقت ديگران نبود.


    آري ،ولي،تو((رحمه للعالمين)) بودي.


    ودر((رحمه للعالمين)) بودن تو همين بس که عالم وآدم از نور تو آفريده شد و وام حيات از تو گرفت باآنکه تو خلق کامل وکاملترين خلق بودي.



     


         برگرفته از


                             خداکندتوبيايي


                                                             نوشته ي سيدمهدي شجاعي



     


    خدايا به حق بهانه ترين بهانه آفرينش برسان يوسف زهرا (س) را وشب ظلماني هجران را به روز روشن وصال مبدل نما.


     


    اللّهم العن الجبت و الطاغوت( )

  • + اللهم العن الجبت والطاغوت
    نويسنده: مريم شنبه 19/1/1385 ساعت 6:55 عصر

    بنام خدا


    **به امامت رسيدن مهدي فاطمه مبــــــــــــــــارکباد**


     


    ابو حمزه ثمالي گفت:امام زين العابدين (ع) فرمودند:هرکس صحبگاه يک مرتبه جبت وطاغوت را لعنت کند خداوند درنامه عمل او هفتاد ميليون حسنه ثبت ميکندوهفتاد ميليون گناه او را محو ميکندوهفتاد ميليون درجه به او مي افزايد وهرکس شامگاه يک مرتبه چنين لعنتي را بنمايد ،خداوند همين ثواب را به او عنايت ميکند.ابو حمزه گفت :حضرت زين العابدين (ع) از دنيا رفت،من خدمت امام باقر (ع) رسيدم عرض کردم از پدرتان حديثي شنيدم وحديث را نقل کردم.امام فرمود آري ابوحمزه ،هرکس آندو را هر صبحگاه يک لعنت کند گناهي در آن روز بر او ننويسند وهرکس در شب لعنت کند در آن شب ننويسند تا صبح شود،امام باقر (ع)از دنيا رفت ،خدمت حضرت امام صادق (ع)رسيدم وگفتم روايتي از جدتان وپدرتان شنيده ام،حديث را خواندم.امام صادق(ع) فرمودند صحيح است،يک واقعيت است.آنگاه اضافه کردند،خداوندهزار هزار درجه براو مي افزايد وفرمودند خداوند واسع کريم است.


     


    اللهم العن الجبت والطاغوت


     


    اللّهم العن الجبت و الطاغوت( )

  • + آدينه
    نويسنده: مريم پنجشنبه 3/1/1385 ساعت 2:32 صبح

    بنام خدا                                                             



    شب آدينه  و دل  بيقرار  است


    قرارش گويي اندر بزم  يار است


    دل ما بيقراران بي شکيب است


    چوبزم عشق ما هم بي حبيب است


    نگـــارگل عذارم درپــــــس ابر


    جهان پراز بلا وظلم وهم جبـــــــر


    نگارا ،جان به لب آمد کجايي؟    قـــــــــــرار بيقراران در کجايي؟


    بگو تا من بيايم سوي کويت


    مگر آنجا ببينم نـــور رويت


    دلي ازغصه ها صدچاک دارم


    سري از غم بروي خاک دارم


    عزيزي دور از اين ميخانه دارم


    مي هفت ساله از خمخانه دارم


    فراقت ساغر دل را شکسته


    از اين غم، ساقي ام ميخانه بسته


    بيا تا ميگساران در نمازند          حبيـــــــــبانت به پشت در نمانند


    بيا وميکده را رونقي ده


    به عمر عشق ماهم زورقي ده


    که با آن تاکرانه راه آييم


    دمي از عشق تو بر ماه آييم


    عزيزا! بيقراران را دوايي!


    دل رنجيده مارا شفايــــــــــي


    بيا ومرهم صدزخم دل باش


    طبيب جسم اندر زير گل باش


    به دنيايي که جز محنت نديده              صفاومردي از آنجا رميده


    تو بازار وفا را رونقي ده


    کلاس عشق مارا شوکتي ده


    بياموزم وفاو عشق وپاکي   که بي عشق است جهان يک تل خاکي


    دل من بيقرار روز وصل است


    شراب و ساغر دلها چه اصل است


    شب تاريک ماراکن شهابي                   بده پايان تو مولا برجدايي


    که ساغر باده راپيمانه کرده


    دل هر عاشقي ميخانه کرده



     درپناه حق


    اللّهم العن الجبت و الطاغوت( )